پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - سكولاريزم، شبيهسازي تاريخ غرب در ايران - پارسانیا حمید رضا
سكولاريزم، شبيهسازي تاريخ غرب در ايران
پارسانیا حمید رضا
بيش از اين از توجهي كه آخوندزاده، به مشكل دولت در جامعهي ايران داشت ياد شد و نظريهاي كه عالمان ديني با استفاده از تفكر سياسي شيعه براي حل اين مشكل داده بودند بيان گرديد. راه حل ديگري كه براي مسألهي مزبور داده شده، راه حلّي است كه بسياري از رجال سياسي صدر مشروطه، ارائه دادهاند، لذا آخوندزاده نيز همان راه حل را پيشنهاد ميكند.
او رفع تضاد و مغايرت بين دولت و مردم را به كوتاه كردن دست دين از حوزهي سياست ميداند، در اينجا دو سؤال مطرح ميشود. اول اين كه چرا و چگونه آخوندزاده اين تئوري را براي حل مسألهي مزبور ارايه ميدهد و دوم اين كه اين تئوري در صحنهي عمل چه پيامدهايي را به دنبال ميآورد و آيا در عمل ميتواند موفق شود يا خير؟
آخوندزاده براي حل مسألهي مورد نظر از زمينههاي فرهنگي و مباني معرفتياي كه در جامعه و تاريخ ايران ريشه دوانيده و در عين حال زنده و فعال است بهره نميگيرد، بلكه او از راه حلي استفاده ميكند كه انديشمندان غربي براي حل مشكلات اجتماعي و تاريخي خود از آن استفاده كردند.
مشكلي كه انديشمندان غربي طي دوران رنسانس و پس از آن در دورهي روشنگري از سدههاي پانزدهم تا هجدهم با آن مواجه بودند، حاكميت كليسا بود و كساني كه براي حل مشكل اقدام ميكردند در ابتدا قدرتهاي محلي و قومي بودند كه ناگزير از تمكين در برابر اقتدار كليسا بودند. اين گروهها در رقابت با كليسا در نهايت زمينه را براي پيدايش يك اقتدار اجتماعي كاملاً سكولار و دنيوي فراهم آوردند. توجه آخوندزاده نيز براي حل مسألهي اجتماعي ايران، سكولار كردن قدرت سياسي و كوتاه كردن دست دين از حوزهي امور اجتماعي است. او ميخواهد سلطنت، استقلال باطني و ظاهري از دين پيدا كند و خودش تنها مرجع ملّت گردد و علما را در ادارهي امور شريك نسازد.
او با صراحت تمام حضور دين و مرجعيت وحي را منشأ همهي خرابيها و ويرانيهايي ميداند كه در تاريخ آسيا و اروپا واقع شده است. او در مكتوبات خود به نقل از دوست خود ميرزا ملكم خان مينويسد:
امروز خرابي كل دنيا از اين جهت است كه طوايف آسيا عموما و طوايف اروپا خصوصا به واسطهي ظهور پيغمبران از اقليم آسيا كه مولد اديان است و از اينجا اديان به اروپا مستولي شده است و به واسطهي مواعظ وصيّان و امامان و نايبان و خلفاي ايشان كه بعد از پيغمبران به ترويج اديان كوشيدهاند و در اعتقاد مردم به درجهي مقدسي از ولايت رسيدهاند، عقل انساني را از درجهي شرافت و اعتماد انداخته، تا امروز در حبس ابدي نگاه داشته، در امورات و خيالات اصلاً آن را سند و حجت نميشمارند و نقل را هميشه بر آن مرجّح و غالب ميدانند.١
شبيهسازي تاريخي
آخوندزاده مشكل و مسألهي جامعهي ايران را از همان زاويهاي ميبيند كه غرب به گذشتهي تاريخي خود مينگرد؛ يعني مسأله راناشي از حضور ديانت در صحنهي زندگي اجتماعي و سياسي و راه حل را نيز در حذف آن ميبيند. او در اين نظر خود به شبيهسازي تاريخي ميپردازد. به اين معنا كه تاريخ و تحولات غرب را مدل و نمونهاي مشابه براي همهي تحولات تاريخي ميبيند و معتقد است كه فرهنگها، تمدنها و جوامعي كه هم افق با غرب نيستند، در مرحلهاي از مراحل گذشتهي تاريخ غرب به سر ميبرند و در حركت خود دير يا زود مسيري را كه غرب طي كرده است بايد طي نمايند.
آخوندزاده در اين شبيهسازي كه بيشتر نتيجهي شيفتگي و به تعبيري بهتر، نتيجهي خودباختگي او در برابر مظاهر تمدن غرب است، چشم خود را بر واقعيتهاي اجتماعي جامعهي ايران و به تفاوتهايي كه بين جامعهي ايران با جوامع غربي سدههاي ميانه وجود دارد، فرو بسته است.
تفاوت مهم اول اين است كه در سدههاي ميانه كليسا بر اريكهي قدرت است و فئودالها و خوانين محلّي كه ديهيم و تاج را از كليسا ميگيرند، در نهايت براي استقلال و كم كردن قدرت كليسا سر به طغيان ميگذارند، در حالي كه در ايران شاه كه برآيند اقتدار ايلات و خوانين است، بر اريكهي قدرت است و مذهب در رقابت با آن به كشمكش و نزاع ميپردازد. و تفاوت دوم اين كه مذهب در غرب با عنوان كليسا در ساختار و ذات خود تفاوتي بنيادين و اساسي با اسلام در شرق و خصوصا با تشيع در ايران دارد.
مسيحيّت در سدههاي ميانه يك دين تحريف شده است، اناجيلي كه در دست مسيحيان است متن مستقيم وحي الهي نيست، بلكه چهار نوشته بشري است كه از ميان دهها نوشتهي ديگر از ناحيهي كليسا به رسميت شناخته شده است و اين اناجيل وحي مستقيم الهي نيستند و با تفسير اسطورهاي كليسا درآميختهاند، به گونهاي كه با معارف عقلي و علمي بشر نيز سازگار نميباشند و كليسا در دفاع از آنها و در دفاع از تفسيري كه نسبت به آنها داشت، ناگزير به سوي مقابلهي عقل با آنچه كه وحي ميپنداشت راه برد. پس نزاع دين با عقل از ويژگيهاي پنهان و يا آشكار مذهب در غرب است و حال آن كه در اسلام به طور عام و در تشيع به طور خاص عقل، پيامبر باطني خداوند خوانده ميشود، همان گونه كه وحي، پيامبر بيروني و ظاهري است.
در اسلام وحي و عقل دو معرفت مقابل و روياروي با يكديگر نيستند، بلكه دو مرتبهي از معرفت ميباشند. عقل تصديق كنندهي وحي و وحي تأييدكنندهي عقل ميباشد و آگاهي ديني دانشي است كه از طريق اين دو منبع در اختيار بشر قرار ميگيرد و رهآورد وحي در افق دانش مفهومي به صورت نقل تجلي مييابد و بدينترتيب عقل و نقل نه روياروي با يكديگر، بلكه همگام و همراه با هم در متن معرفت ديني قرار ميگيرند.
آخوندزاده بدون توجه به تفاوت مزبور تجربهاي را كه غرب از كليسا دارد به همهي اديان و از جمله اسلام نسبت ميدهد و با بيپروايي تمام اظهار ميدارد كه اديان، عقل انساني را از درجهي شرافت و اعتبار انداخته، تا امروز در حبس ابدي نگاه داشتهاند و در امورات و خيالات اصلاً آن را حجّت نميشمارند.
به راستي كه ادعاي او در برابر اديان حقيقي و از جمله اسلام و تشيّع عجيب و گستاخانه است، امير مؤمنان رسالت انبيا را در اثاره و بارور كردن دفائن عقلي آدميان ميخواند و ميفرمايد: «و واتر اليهم انبيائه، ليستأدوهم ميثاق فطرته... يثيروا لهم دفائن العقول...؛٢ يعني و پياپي، رسولان خود را به سوي آنان فرستاد تا به جا آوردن پيمان فطرت را از آنان، بخواهند... و دفينههاي عقل آدميان را بارور گردانند». دين اسلام بر خلاف كليسا نه تنها راه را بر خرد و تعقل فرو نبست، بلكه جريانهاي معرفتي، كلامي، فلسفي، عرفاني و حوزههاي گستردهي فقهي را در دامن خود پرورش داد. و تشيّع نه تنها در اصول اعتقادات خود، بلكه در قلمرو فقه نيز عقل را در كنار نقل، حجّت الهي شمرده و از آن به عنوان يكي از منابع فقه نام ميبرد.
پس در جامعهي ما مذهب دو تفاوت عمده با كليساي سدههاي ميانه داشت. اولاً: در قلمرو سياست ـ بر خلاف كليسا كه بر اريكهي قدرت بود و به قدرتهاي قومي و منطقهاي پوشش ميداد و در نهايت نيز از ناحيهي همان قدرتها مورد تعرض قرار گرفت ـ تشيّع فاقد قدرت بود و همواره در رقابت با اقتدارهاي ايلي و عشيرهاي قرار داشت و تا آنجا كه ميتوانست با استفاده از نفوذ و پايگاه مردمي خود كه ريشه در اعتقاد و فرهنگ آنها داشت، به كنترل قدرتهاي حاكم ميپرداخت و در اين مسير از الگوهاي آسماني صبر و استقامت و نمونههاي جاوداني ايثار و شهادت؛ يعني از امامان و پيشوايان معصوم بهره ميبرد. ثانيا: مذهب نه تنها مركز و پناه دانش و علم بود، بلكه نهاد علمي جامعه را نيز در ابعاد گسترده و خلاق آن سازمان ميبخشيد.
آخوندزاده بدون توجه به اين خصوصيات راه اصلاح جامعهي ايران را با الگو گرفتن از مسيري كه جوامع غربي پيمودهاند، تكوين و تشكيل حاكميتي غير ديني و كوتاه كردن دست ديانت از حوزههاي اجتماعي ميخواند.
دلايل ناكامي سكولاريزم در ايران
پرسش دوم اين بود كه آيا نظر و تئورياي كه او براي اصلاح جامعهي ايران ميدهد در عمل چه پيامدهايي را به دنبال ميآورد و آيا اميدي براي اجراي موفق آن وجود دارد يا خير؟
تئوري مزبور در بستر اجتماعي و فرهنگي جامعهي غرب به تدريج از ناحيهي انديشمندان و متفكران غربي شكل گرفت. و با سازگارياي كه با منافع گروهها و اقشار مختلف اجتماعي در دهههاي مختلف پيدا ميكرد، به مرور طي بيش از چهار سده به ثمر نشست. اين تئوري هنگامي كه بنيانهاي دوران مدرن را با موفقيت پي مينهاد اولاً: از مباني و زيرساختهاي فلسفياي تغذيه ميكرد كه در طول اين مدت، به صورت جريانهاي معرفتي بر حوزههاي علمي دنياي غرب تسلط يافتند. و ثانيا: از همراهي و همگامي ادبيات و هنري بهره ميبرد كه همزمان ذهن و خيال اقشار مختلف جوامع اروپايي را تصرف ميكرد.
«ملكم خان» دوست و همفكر آخوندزاده فكر ميكرد، راهي را كه غرب براي گذر از گذشتهي خود در مدت چهار صد سال و به نظر او در مدت سه يا چهار هزار سال طي كرده است در ايران در بيست و چهار ساعت ميتوانند بپيمايند، او مينويسد:
وزراي ما ميتوانند اين اختراع را در بيست و چهار ساعت اخذ نمايند، اما به يك شرط، ناگزير شرط مزبور اين است كه عقل خود را داخل، در اجراي اين عمل نكنند و هر طور معلم فرنگ ميگويد، همانطور رفتار نمايند و همچنين ملل فرنگ به جهت اختراع نظام دولت، سه هزار سال زحمت كشيدهاند، حال وزراي ما ميتوانند نظام ايشان را در يك ماه اخذ بكنند، به شرط اين كه عقل خود را از اختراعات تازه معاف بدارند... در اين چهار هزار سال از عقل وزراي خود هر قدر لذت و منفعت بردهايم بس است. حال اقتضاي مروت اين است كه عقل وزراي خود را فيالجمله آسوده بگذاريم و يك قدري هم از عقل وزراي خارجه استعمال نماييم.٣
خطاب ملكم خان به وزرا؛ يعني نخبگان سياسي و كساني است كه اقتدار و مديريت جامعه در دستان آنهاست او نيز براي حل مشكل اجتماعي جامعه در فكر اين نيست كه براي حذف گسل بين مردم و دولت، ديني را كه در متن زيست و حيات مردم است، تا افق سياست و دولت گسترش دهد. او از نخبگان سياسي و دولتمرداني كه در پناه شمشير خانِ قاجار بر اريكهي قدرت نشستهاند، ميخواهد براي نظم دادن به جامعه و حل مشكلاتي كه اينك از مقايسهي جامعهي ايران با دنياي مدرن و مسلّط غرب به چشم ميآيد به نسخهي او عمل كنند. دارويي كه در نسخهي او تجويز شده است، يك قرص، يا كپسول واحد است كه بايد استعمال شود. و آنهم استفاده از عقل وزراي خارجه و البته بهتر آن است كه وزير از خارج بياورند.
تئوري و نظري كه آخوندزاده كپي ميكرد و نسخهاي كه ملكم خان تجويز مينمود به هيچ وجه نميتوانست نتايجي مشابه آنچه كه در غرب پديد آورده بود به دنبال آورد؛ زيرا اين نظريه در اين جامعه نه زمينههاي معرفتي و فلسفي مربوط به خود را داشت و نه شرايط فرهنگي و اجتماعي مناسب را براي اجرا و پياده كردن دارا بود. در ايران حكمت صدرايي كه حاصل امتزاج و آميزش جريانهاي تفسيري ـ حديثي عقلي، فلسفي، كلامي و عرفاني اين جامعه بود آفاق معرفتي جامعه را در تصرف خود داشت و باور و اعتقاد ديني با ذكر و ياد زنده و پويايي عاشورا در ذهن و جان اقشار مختلف جامعه رسوخ داشت.
دولت مرداني كه در حاشيهي حضور قوي و پر رنگ اين فرهنگ با عناويني؛ نظير جائر، ظالم و فاسق شناخته ميشدند، با عمل به اين نسخه براي حل مشكلات خود به سوي سياستي گام ميگذاردند كه در فرهنگ ديني مردم با عنوان كفر و الحاد شناخته ميشود، و اجراي اين سياست نه تنها مسأله و مشكل اساسي دولت و ملت را در جامعهي ايران حل نميكند، بلكه بر ابعاد مشكل ميافزايد، سياست مزبور در صورتي در جامعهي ايران موفق ميشد كه قبل از هر چيز بتواند بنيانهاي فرهنگي را كه با انديشه و احساس جامعه عجين شده بود دگرگون سازد و موفقيت اين روش در غرب نيز بر همين اساس بود و اگر اين موفقيت در غرب حاصل آمد دو دليل عمده داشت:
دليل اول اين بود كه مذهب در غرب از آفتها و آسيبهاي دروني رنج ميبرد و آن آفتها زمينهي مساعدي را براي نقد و هجوم به آن پديد ميآورد. برخي از آن آفتها از ناحيهي نحوهي ارتباط نظري و عملي مسيحيت با قدرت بود و بعضي ديگر در نسبت مسيحيّت با عقل نهفته بود.
دليل دوم اين بود كه هجوم به مذهب در غرب هجومي همه جانبه و گسترده بود كه در يك دوره زماني طولاني استمرار يافت؛ يعني همان مذهب آسيبپذير غربي تا مدتي طولاني پايگاههاي فرهنگي و مردمي خود را براي حضور در سياست حفظ كرد. و كم رنگ شدن و حذف اين پايگاه تنها با كار طولاني فيلسوفان، هنرمندان، طي مدت رنسانس و بعد از آن اتفاق افتاد.
دولتمردان و نخبگان سياسي جامعهي ما در حركت اصلاحي خود راهي را برگزيدند كه جز از ويرانههاي فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي عبور نميكرد و اين راهكار را در قبال جنبش عدالتخانه قرار دادند. جنبشي كه ريشه در فرهنگ بومي داشت و با بسيج مردمي ـ و نه تودهاي ـ همراه ميشد، آنها با رويكرد شتابزده و عجولانهي خود راهي را كه غرب در مدت چهار سده طي كرده بود، به مدت بيست و چهار ساعت، يا يك ماه ميخواستند طي كنند. البته اين گروه از يك نقطهي قوتي نيز برخوردار بودند و اين نقطهي قوت امري بود كه پيشتازان و طلايهداران دنياي غرب از آن محروم بودند، و آن حضور بالفعل و پررنگ تمدن غربي و جاذبههاي خيرهكنندهي آن و علاوه بر آن حمايت و پشتيباني پنهان و آشكار و بلكه دخالت مستقيم و بيپرواي سياست، اقتصاد و حتي قدرت نظامي غرب براي مقابله و رويارويي با فرهنگ بومي ديني جامعهي ايران و براي ممانعت از اجراي نظريههايي بود كه از دل و متن اين فرهنگ برميخواست.
رجال سياسي و دولتمردان ايراني كه تا آن زمان با اتكاء به مناسبات و روابط عشيرهاي اقتدار خود را در جامعه حفظ ميكردند، در رويكرد جديد خود از قدرت و حمايت دولتهاي غربي بهره بردند و در نهايت نيز دوران بيست سالهي رضاخان را به دنبال آوردند.
حاكميت رضاخان به خوبي نشان داد كه روش پيشنهادي آخوندزاده نه تنها مسألهي گسل و جدايي دولت و ملت را حل نكرد، بلكه بر ابعاد و گستردگي آن افزود.
در ايران حكمت صدرايي كه حاصل امتزاج و آميزش جريانهاي تفسيري ـ حديثي عقلي، فلسفي، كلامي و عرفاني اين جامعه بود آفاق معرفتي جامعه را در تصرف خود داشت و باور و اعتقاد ديني با ذكر و ياد زنده و پويايي عاشورا در ذهن و جان اقشار مختلف جامعه رسوخ داشت.
پي نوشتها:
١. مكتوبات، ص ١٤٠-١٤٢.
٢. نهجالبلاغه، خطبهي ١.
٣. ميرزا ملكم خان: دفتر قانون «مجموعه آثار» مقدمه و تنظيم: محمد محيط طباطبايي، كتابخانهي دانش، تهران، ١٣٢٧ ه·· .ش، ص ١٦٣.